بابام....فقط به اون جواب پس میدادم،هنوزم میدم...فقط از اون اجازه میگرفم...هنوزم میگیرم...ککمم نمیگزه...
خواهرم چی....عاشقشش بودم..هنوزم هستم...تنها کسی تو دنیا بود که به نصیحتاش گوش میکردم..هنوزم گوش میکنم...
دادشمم تنها پسر روی کره خاکی بود که میتونست برا ساعت ورود و خروج تعیین کنه...هنوزم این کارو میکنه...مشکلیم ندارم...
رفیقم تنها دختری بود که به درد و دلاش گوش میسپردم...هنوزم میسپارم..
اما کنار همه ی اینا یکی پیدا شده که همه ی این ادماست....
یه نفره ولی هم اخماش داغونم میکنه...هم زندگیمو براش میدم..هم باید بگم کجا بودم..باید ازش اجازه بگیرم...باید به نصیحتاو دردودلاش گوش بدم...
یه نفره ها...اما جای همه رو گرفته....
غریبه بود..اما انگار چندین ساله که میشناسمش...
تو دنیا هیشکی نبود که راحت از دستش ناراحت بشم...چون بیشتر عصبانی میشدم تا ناراحت....
بیشتر تلافی میکردم ناراحتی هامو...
حالامن نمیتونم ..از دست این یه نفر عصبانی بشم ....
این غریبه ی اشنا اومده خیلی چیزا رو بهم داده....
اما خودمو ازم گرفته...من دیگه من نیستم....من دیگه برا خودم نفس نمیکشم...اون ینفر شده همه هوای من....
عشق خیلی بی منطقه...باعقل جور در نمیاد که بیشتر از خودم دوسش داشته باشم...
اما با ❤چرا......
ازهردری سخنی...ما را در سایت ازهردری سخنی دنبال میکنید
برچسب: قصه من و غم تو,قصة من الخيال العلمي,قصة من النظرة الثانية,قصة من الف ليلة وليلة,قصة من الخيال,قصه منحرفه,قصة من كتاب كليلة ودمنة,قصة منحرفة جدا,قصة منحرفة بالتفصيل,قصة من النظرة الثانية كاملة, نویسنده: بازدید: 20